ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دست به دست کنید ، برسد به دست‌اش ...

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390


انگار دوباره به مرض ِ قصه‌گوها مبتلا شده‌ام .


می‌آیند به خوابم . دسته‌جمعی می‌آیند به خوابم . همه‌شان بارو بندیل‌شان را از توی قصه جمع می‌کنند و می‌آیند به خوابم.


آقای سعادت می‌رود یک گوشه‌ای نزدیک ِ یک تلِ کتاب ِ بدون جلد و جلدهای بدون کتاب می‌نشیند و هی با کف یک دست‌اش می‌کوبد پشت ِ یک دست ِ دیگرش و هی سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و گاهی همراه با فرود آمدن دستی بر دست ِ دیگر می‌گوید : « ما زیاران چشم یاری داشتیم »


آقا خسرو یک ور دیگری می‌نشیند ؛ رو به من و چشم از من برنمی‌دارد . یک‌جوری نیم‌خیز می‌شود روی صندلی ِ لهستانی‌اش که انگار می‌خواهد حمله کند به من . انگار که بخواهد من را تکه‌تکه کند یا یک هم‌چین چیزی . بدخلق است . عصبانی است . تند و تند سیگار می‌کشد ، دودش را تف می‌کند سمت من و گاهی با چشم‌های دریده و صدای بلند می‌گوید : « کجا قایم‌ش کردی؟ »


آقاتقی روی یک چهارپایه کنار من می‌نشیند . زیر لب قرآن می‌خواند ؛ این را از صدای سوت مانند ِ صادهای‌اش می‌فهمم .


و شوآن ...


شوآن می‌نشیند آن روبه‌رو ؛ روی مبل . یله می‌دهد به دسته‌ی بزرگ‌اش و سرش را یک‌وری خم می‌کند روی بازوی‌اش . من اما صورت‌اش را نمی‌بینم ، فقط دست‌هاش را می‌بینم ، مچ دست‌هاش را که کبوداند . هیچ هم نمی‌گوید ، اصلن . حتا نگاهم نمی‌کند و این خیلی دردناک است ؛ برای من خیلی دردناک است .


من ، دفترچه را پشت‌م پنهان کرده‌ام و گوشه‌ای ایستاده‌ام . خودم را نمی‌بینم ، اما آن‌جا هستم . یک‌جایی توی آن اتاق و به شوآن نگاه می‌کنم ، به دست‌هاش ، به مچ دست‌هاش که کبوداند . توی یکی از دست‌هاش یک فندک ِ زیپوی نقره‌ای است . با فندک بازی می‌کند . مدام با فندک بازی می‌کند . بعد دست‌اش را دراز می‌کند سمت من . توی خواب می‌دانم که دفترچه را می‎خواهد . حالا دقیقن نمی‌دانم چطور ، اما توی خواب می‌دانم که دفترچه را می‌خواهد . دفترچه را می‌دهم به دست‌اش بی که صورت‌اش را ببینم . صدای سوت می‌آید . دفترچه آتش می‌گیرد . من جیغ می‌زنم ، یعنی این‌طور است که توی خواب سعی می‌کنم که جیغ بزنم اما نمی‌شود ، یعنی اصلن هیچ صدایی از گلوی‌م ، از حنجره‌ام خارج نمی‌شود . همین‌طور که دارم در سکوت جیغ می‌زنم ، دست‌م را می‌برم سمت دفترچه که آتش‌اش را خاموش کنم . شوآن دست‌م را می‌گیرد ، مچ دست‌هام را ؛ محکم ، خیلی محکم .


از خواب می‌پرم ؛ مچ دست‌هام کبوداند ...


حالا هی شما بگو خواب زن چپ است ،

بیا! ... این مچ ِ دست‌های من ؛

کبود!


آن مرد خواهد آمد ...

یکشنبه 26 تیر ماه سال 1390

آب زنید راه را ، هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را ، بوی بهار می‌رسد

از : دیوان شمس

یازدهم : سهم  ِ من از تو

سه شنبه 21 تیر ماه سال 1390


آقای سعادت زنگ زد و گفت که لطف می‌کنم اگر در اولین فرصت ممکن ، سری به انتشاراتی بزنم . خیلی دل‌م می‌خواست که بگویم یک عروسک پارچه‌ای ِ سبز رنگ ، واقعن این‌قدر ارزش ندارد که بخاطرش ، درست فردای مراسم شوآن ، من را احضار کنند . اصلن پولش را می‌دهم ، مگر قیمت‌اش چقدر است ؟

 

خیلی دل‌م می‌خواست که بگویم ، اما نگفتم . فکر کردم دور از ادب است که در مورد پول عروسک با پیرمرد صحبت کنم . گفتم شاید حضوری بتوانم مشکل را حل کنم . تلفن را که قطع کردم با خودم گفتم نکند مثل این فیلم‌ها ، توی شکم عروسک ، چیزی قایم کرده باشند . عروسک را با دقت وارسی کردم . به نظر نمی‌آمد آبستن ِ چیزی باشد . به سرم زد که شکم‌ش را بشکافم . بعد با خودم گفتم حالا پیش خودشان خیال می‌کنند حتمن چیزی تویش بوده و من آن را برداشته‌ام .

 

سخت بود ؛ اما بی‌خیال ِ شکم عروسک شدم .

 

خب ، صادقانه بگویم ، کمی ترسیده بودم . یعنی در واقع ، تصور این‌که دیگران فهمیده باشند که من دزدی کرده‌ام برایم سخت بود . دزدی بوده دیگر . واقعیت همین است ، حالا هر چقدر هم که بگویم توی شرایطی که سهم من از شوآن حتا یک قبر هم نیست ، این‌قدر حق دارم که یک عروسک ِ پارچه‌ای سبز رنگ را از او به یادگار داشته باشم .


واقعیت این است : من دزدی کرده‌ام . از خانه‌ی شوآن دزدی کرده‌ام و حالا باید تاوان‌ش را بدهم .

 

عصر ، با کمی دلهره ، خودم را رساندم انتشاراتی . برخورد آقای سعادت خوب بود . به نظر نمی‌آمد که بخواهد عروسک را به زور پس بگیرد یا آبروریزی راه بیندازد . نشستم تا سرش خلوت شد .


از دیروز گفت . از مراسم . از این‌که کلی توی زحمت افتاده‌ام . از این‌که لباس‌م خیلی مناسب و قشنگ بوده و مطمئن است که شوآن اگر من را توی آن لباس می‌دید خیلی خوشش می‌آمد . بعد در مورد ماترک شوآن حرف زد که احتمالن به زودی خانواده‌اش می‌آیند و خانه زندگی‌اش را جمع می‌کنند و می‌برند .

 

این طور به نظر می‌آمد که کم‌کم دارد می‌رود سر اصل ِ موضوع .

 

بعد چند لحظه‌ای سکوت کرد و بی‌مقدمه گفت : « چیزی توی خونه‌ی شوآن پیدا نکردی که عجیب باشه؟ »

 

با خودم گفتم تمام شد! آبرویم رفت . قطعن موضوع عروسک را می‌داند . سرم را از ترس و خجالت بلند نکردم . همین‌طور که با بند کیف‌م بازی می‌کردم ، با صدایی که خودم به زور می‌شنیدم گفتم : « چی مثلن؟ »

 

لبخند پهنی نشست روی صورتش ، انگار که به موفقیت بزرگی نائل آمده باشد . کمی خم شد به جلو و گفت : « کاغذی ، نوشته‌ای ، چیزی » چند ثانیه‌ای مکث کرد و ادامه داد « مث اون دفه » .


نفس راحتی کشیدم . خب ، پس کسی به دنبال عروسک نیست .


گفتم : « نه ، چیزی ندیدم » . تکیه داد به پشتی صندلی‌اش - یک وری - و درحالی که دست می‌کشید به سبیل‌های پرپشت‌ ِ سفیدش گفت : « نه که تو دیروز زودتر از بقیه رفتی خونه‌ی شوآن ... از صبح رفتی دیگه؟ » منتظر نماند که جواب سوالش را بدهم ، ادامه داد : « گفتم شاید گوشه کنار ِ خونه چیزی پیدا کرده باشی . مثلن همون جایی که اون دفه اون کاغذا بود » .


جالب است ، تمام مدتی که دیروز – به تنهایی- در خانه‌ی شوآن برای خودم جولان می‌دادم اصلن به فکرم هم خطور نکرد که سری به مخفی‌گاه تعبیه شده در گرامافون بزنم .


گفتم : « من عادت ندارم تو سوراخ سنبه‌های خونه‌ی مردم سرک بکشم » و خودم را دلخور نشان دادم .


سریع درآمد که : « نه ، دخترم ، من که نگفتم تو سرک کشیدی تو خونه‌ی شوآن . اصن ولش کن . مهم نیست . یعنی مهمه  ولی من نمی‌خوام تو رو ناراحت کنم . گفتم شاید مثلن وقتی داشتی کتابخونه رو گردگیری می‌کردی ، لای کتابا چیزی دیدی . اون دفه کاغذا لای کتابا بود دیگه؟ نه؟ » ... سکوت کردم . گفت : « نه ، نمی‌گم که بگی . می‌گم ... یعنی ... اگه چیزی بود ، چیزی هست ... می‌گم دست خسرو نیافته یه وقت . می‌فهمی که چی می‌گم؟ یادت هست که؟ شوآن هم دل‌ش نمی‌خواست کاغذاش دست خسرو بیافته . یادته که؟ »

 

همان‌طور دلخور پاسخ دادم که : « من هیچ کاغذی پیدا نکردم . یعنی اصلن نگشتم که پیدا کنم . اصلن . هیچی »


دست‌اش را ستون کرد زیر سرش و پیشانی ِ بلند ِ مردانه‌اش را تکیه داد به کف ِ دست‌ِ بزرگ ِ چروک‌اش و با لحنی ناامید گفت : « پس اگه یه روز اتفاقی ، همین‌جوری اتفاقی ، کاغذی چیزی از شوآن پیدا کردی ، نذار بیافته دست خسرو . قول بده . قول می‌دی؟ »


گفتم : « قول می‌دم » و همه می‌دانند که من سرم برود ، قول‌م نمی‌رود .


انگار که باری از روی دوش‌اش برداشته باشند ، دوباره تکیه داد به پشتی صندلی‌اش .


« حتمن چیز مهمی بوده که آقای سعادت این طوری پی ِ شو گرفته . بد نیست یه سری به مخفی‌گاه ِ کاغذا بزنم . شاید ... نه ... فکر نکنم شوآن دوباره کاغذاشو اون‌جا گذاشته باشه . من بودم نمی‌ذاشتم . این‌جوری موجود ِ فضولی مث ِ من ، پیداشون می‌کنه . شوآن محتاط ‌تر از این حرفا بود . ولی خب ضرر  نداره که یه سری به اون‌جا بزنم ... هاااااا ؟ » این‌ها را توی ِ دل‌م گفتم ، وقتی که داشتم به سمت ِ در ِ انتشاراتی می‌رفتم .


دم ِ در که رسیدم ، رو کردم به آقای سعادت و گفتم : « یعنی فکر می‌کنید فردا صبح آقا تقی خونه باشه؟ » ... چشم‌هاش برق زد . با خوشحالی گفت : « من یه کم این‌جا کار دارم . می‌گم فردا از صبح بیاد کمک‌م . تو هم یه سر برو خونه‌ی شوآن ، ببین از ریخت و پاش مراسم چیزی نمونده باشه ، برای این می‌گم . می‌گم آقا تقی بیاد این‌جا که تو دست و بال‌ت نباشه . لازم هم نیست که بدونه . بدونه که چی؟ »

لبخند زدم و این‌طوری معامله جوش خورد .


الان هم توی خانه‌ی شوآن هستم . نیم ساعتی می‌شود که آمده‌ام . روی مبل ِ کنار گرامافون نشسته‌ام .


دل‌م می‌خواهد این مراسم ِ اکتشاف ، بیش‌تر طول بکشد . هیجان‌ش را دوست دارم . یعنی خب راست‌ش بیش‌تر می‌ترسم که چیزی آن‌جا نباشد . دل‌م می‌خواهد که باشد . که شوآن آن‌قدر به من اعتماد کرده باشد که توی مخفی‌گاهی که لو رفته و من جای‌اش را بلد شده‌ام ، چیزی پنهان کرده‌باشد .


با احساسی که ترکیبی عجیب از ترس و دلشوره و اشتیاق و آرزوست ، گرامافون را بلند می‌کنم . آرام سر و ته‌اش می‌کنم . دریچه‌ی کوچک را با کمک ناخن‌م باز می‌کنم و ... دسته‌ی کاغذها و دفترچه‌ی کوچک ِ جلدچرمی را از داخل فضای تعبیه شده خارج می‌کنم .


مطمئنم قلب‌م به جایی حوالی گلویم منتقل شده . دست‌هام به وضوح می‌لرزند . یادداشتی با دست‌خطی آشنا ، روی کاغذی صورتی به جلد ِ چرمی ِ دفترچه چسبانده شده . می‌خوانم‌ش :


« کاغذها را برسان به دست ِ همان که می‌دانی ؛ بی‌که بخوانی‌شان . دفترچه را بردار برای خودت ؛ بی‌که به کسی چیزی بگویی »


آخ شوآن ، چقدر دل‌م برای حرف زدن‌ات تنگ شده ؛ برای صدای‌ات ، برای صدای خش‌دار مردانه‌ات .


بغض دارد گلویم را می‌جَوَد . می‌نشینم روی زمین . در اولین برگ از دفترچه ، همان دست خط ِ آشنای عزیز نوشته :


دل‌برم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بکشد زارم و در شرع نباشد گنه‌اش



پ.ن 1 : این قصه ادامه دارد ...

پ.ن 2 : دانلود فایل صوتی این پست

 

دهم : مراسم‌ات ...

پنجشنبه 2 تیر ماه سال 1390


صبح است ؛ نه خیلی زود .


کلید را از زیر گلدان بابا آدم بر می دارم و در را باز میکنم . خانه‌ات ، آرام و باوقار ، به رویم لبخند می‌زند .


کسی در دل‌م می‌خواند : ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟


پسرها دیروز میوه‌ها را شستند و ما چیدیم‌شان توی چند سبد بزرگ . ما که می‌گویم یعنی دخترها . شیرینی و شربت زعفران را امروز می‌آورند . پاستیل‌ها را توی دو تا ظرف فانتزی ریختیم . یکی را گذاشتیم توی راهرو - دم در-  و  دومی را هم گذاشتیم کنار میز تلفن . هر کس خواست بردارد .


سفارش گل داده‌ایم . رز سفید . 40 تا . همین جوری ، چون مثلن 40 عدد مقدسی بوده . امروز حاضر می‌شود .


کیف‌م را می‌گذارم روی مبل . می‌اندیشم « بی تو ، خانه‌ات چقدر یتیم است ، چقدر تنهاست » .

می‌خواند : ای غایب از نظر به خدا می سپارمت .


فرش ها را وارسی می‌کنم ، تمیز هستند . به گمانم آقا تقی جارو برقی کشیده‌باشد . از گرد و خاک هم خبری نیست . خانه‌ات تمیز است .


عکس‌هات از توی قاب‌های کوچک و بزرگ به تماشای من نشسته‌اند . چه‌قدر عکس داری . چه‌قدر عکس می‌گرفتی .


او را ز گیسوان بلندش می‌شناختند.

ای خاک ، این همان تن ِ پاک است؟

انسان ، همین خلاصه‌ی خاک است؟

 

ظرف ها را دیروز چیده‌ایم روی میز بزرگ توی هال ، جهت پذیرایی از مدعوین محترم . ملحفه‌ی روی مبل‌ها را برداشته‌ایم . چین پرده‌ها را مرتب کرده‌ایم . کف آشپزخانه را تی کشیده‌ایم . سرویس بهداشتی برق می‌زند از تمیزی . مایع دستشویی به مقدار کافی موجود است . دستمال توالت داریم . دستمال کاغذی به قدری که بشود آب دریا را با آن خشک کرد ، چشمه‌ی اشک ما که جای خود دارد ...


آها ... یادم نبود ، قرار نیست گریه کنیم .


ناغافل می‌خواند : من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جاااااااانم می‌رود


بی‌خود دارم خودم را به در و یوار می‌کویم . این جا کاری نیست . کاری نمانده . تمام کارها را دیروز سر و سامان داده ایم . دارم خودم را گول می‌زنم . من آمده‌ام که خانه‌ات را ببینم . وسایل‌ت را . عکس‌هات را . همه‌ی آن چیزی را که به تو مربوط می‌شود . به اتاق‌ها سرک می کشم . در کمدها را با دلهره و احتیاط باز می‌کنم . انگار که کسی دارد تماشایم می‌کند . لباس‌هات را ، وسایل‌ت را نگاه می‌کنم . گاهی با خجالتی دخترانه لمس‌شان می‌کنم ، لباس‌هات را می‌گویم . لمس‌شان می‌کنم . بو می‌کشم‌شان . قواره‌اش را توی دست‌م می‌سنجم . قوار‌ه‌ی لباس‌ت را ، تن‌ت را ... قواره‌ی تن‌ت را توی دست‌هام ، توی ذهن‌م ، توی آغوش خیال‌م می‌سنجم .


نه ... باور کن به لباس‌های زیرت حتا نگاه هم نکردم . با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من چطور دختری هستم؟ نخیر ... فقط آن پیراهن سفید مردانه‌ات که روی جیب‌اش یک علامت قشنگ جالبی داشت و دکمه‌ی آستین چپ‌اش افتاده بود و بوی درخت کاج می‌داد را یک بار پوشیدم ... همین ... فقط همین .


اصلن هم به شلوارهات دست نزدم . در ِ شیشه‌ی ادکلن‌هات را هم باز نکردم . زیر تختت را هم نگشتم . آن عروسک ِ سبز رنگ هم خودش کاملن اتفاقی پیدا شد . یعنی این‌طور بود که من داشتم توی آینه به پیراهن‌ات که به تنم زار می‌زد نگاه می‌کردم که متوجه شدم یک لنگه پای سبز رنگ خودش را از زیر تخت کشانده بیرون . من هم رفتم ، برش داشتم و گذاشتمش توی کیفم . عروسک را می‌گویم . گذاشتم‌ش توی کیفم . به هر حال تو که دیگر عروسک بازی نمی کنی ، هااااا؟


هیچ هم نمی‌خواهم بدانم که آن عروسک ِ پارچه‌ای ِ سبز رنگ ، زیر تخت‌ات چه می‌کرده . مفتش که نیستم . اصلن هر چه . اصلن تو یواشکی رفته‌ای برای خودت زن و بچه ساخته‌ای . اصلن یک بچه‌هایی بوده‌اند که میآمده‌اند توی خانه‌ات بازی می‌کرده‌اند . اصلن مهدکودک باز کرده بودی . اصلن مال یک نفری بوده که این جا جا گذاشته . اصلن هر چه . به من چه ربطی دارد؟


اصلن مگر قرار است من همه چیز را در مورد تو بدانم؟


از اتاق می‌زنم بیرون . قیافه‌ام شبیه دزد عروسک شده . شبیه آدمی که یک عروسک پارچه‌ای سبز رنگ دزدیده . قلبم تند تند می‌زند . ترسیده‌ام . اگر کسی من را دیده باشد چه؟ اگر کسی بفهمد چه؟ لیوان آب را یک جا سر می‌کشم . چقدر آشپزخانه ات بزرگ است . تا حالا دقت نکرده بودم .


آرام که می‌شوم بر می‌گردم به هال .


شوآن ، چه‌قدر این خانه ، این فضا ، این اسباب و اثاثیه ... برایم غریبه است . چه‌قدر تو برایم غریبه‌ای . چه‌قدر "تو" برایم غریبه است . چه‌قدر تو را نمی‌شناسم . چه‌قدر تو را بلد نشده‌ام . چه‌قدر این خانه ترسناک است .


می‌خواند : روز وصل دوستداران یاد باد /  یاد باد آن روزگاران ، یاد باد


...


ظهر است ؛ حدودن .


بچه‌ها کم‌کم می‌آیند . پیراهن سرخ‌م را می‌پوشم . پیراهن محلی ِ سرخ ِ چین دار ِ بلندم را که روی دامن‌اش نوارهای آبی و سپید و صورتی دوخته‌اند ، همراه با جلیقه‌ی سیاه ِ براق که دور تا دورش سکه‌های طلایی دارد می‌پوشم و روسری سپیدم را به رسم زنان ِ ساده‌ی سرزمین‌م ، گره می‌زنم پشت گردنم .


من آماده‌ام برای مراسم‌ات ...

سهرابمرده راست غمی سنگین

اما ،

-          غمی که افکند از پا

- نیست

برخیز!

رخش سرکش خود ، زین کن

امید نوشداروی تو

                         از کیست؟


مهمان‌هایت هم کم‌کم می‌آیند . دوستان ، آشنایان ، هم‌کارها ، هم‌سایه‌ها . جلوی در می‌ایستم ... با لباس سرخ و به مهمان‌هایت خوشامد می‌گویم . به چشم‌هاشان نگاه نمی‌کنم . عادت ندارم به این نگاه‌های سنگین . به گمانم آن‌ها هم عادت ندارند که کسی را با لباس سرخ توی مراسم ختم ببینند .


تسلیت می‌گویند ، به رسم ادب و عادت .


می‌دانی شوآن؟

صاحب عزا تعریف دارد . مثلن شوهر مرده ، پدر مرده ، فرزند مرده ، خواهر مرده ، برادر مرده ... من اما ... عزیز مرده‌ام . عزیز مرده توی هیچ تعریفی نمی‌گنجد . هیچ‌کس غصه‌ی عزیز مرده را نمی‌فهمد . سرخی چشم‌هاش را ، بی‌تابی نگاهش را نمی‌بیند ، پریشانی‌اش را ... بی‌حوصلگی‎‌اش را درک نمی‌کند . اصلن عزیز مرده ، صاحب عزا محسوب نمی‌شود . باید نسبی یا سببی تو را به مرده وصل کرده باشد که صاحب عزا حسابت کنند .


جلوی در ایستاده‌ام و به تمام زنان شوهر مرده ، پدر مرده ، پسر مرده و صاحب عزای تاریخ غبطه می‌خورم .

می‌دانی؟

نمی‌شود آدم سرخ بپوشد ، جلوی در بایستد ، دست‎‌هاش را گره کند توی هم ، هی گردی چشم‌هاش پرآب بشود ، صداش بلرزد ، با یک لحن غمگین ِ تلخ ِ عزیزمرده‌ای بگوید « عزییییییزم بود ... عزیزش بودم »


توی فرهنگ ما ، عزیز مرده ، صاحب عزا محسوب نمی‌شود ، آقااااا .

بلد شدی؟


...


شب است ؛

نه خیلی دیر .


شوآن ،

خیالت تخت .


از مهمان‌هایت به خوبی پذیرایی کردیم . با لبخند به استقبالشان رفتیم . با مهربانی شربت و شعر و شیرینی تعارف‌شان کردیم. با خوشرویی بدرقه‌شان کردیم . چیزی کم و کسر نبود . همه چیز خوب و خوش و به جا بود و کلن آبروداری کردیم . این آخری را آقای سعادت گفت ؛ وقتی که داشت باقی ‌مانده‌ی سالاد الویه را توی کاسه‌ی بزرگ شیشه‌ای خالی می‌کرد .


ده دوازده نفری مانده‌ایم . خسته‌ایم . بغض داریم . بغض توی گلومان گیر کرده .  هامون تارش را بر می دارد و می‌نشیند گوشه‌ای ، روی زمین . یکی مانده . فقط یکی مانده . تمام شعرهایی را که برایش نوشته بودم ، خوانده . فقط آن یکی مانده  . چه همه دل‌م می‌خواهد که بخواند ...


می‌خواند ، می‌خوانم ، می‌خوانیم :


امشب همه غم های عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن
 
گریه سر کن


ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین
 
ای چون دل من ، ای خموش گریه آگین
 
سر در گریبان در پس زانو نشسته
 
ابرو گره افکنده ، چشم از درد بسته
 
در پرده‌های اشک پنهان کرده بالین


ای جنگل ای داد

از آشیانت بوی خون می آورد باد
بر بال سرخ کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟


 ای جنگل ای غم
 
چنگ هزار آوای باران های ماتم
 
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که
می خواند
 
مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می کرد
مرغی که می خواست
پرواز باشد

 

...


بی وقت است ؛ خیلی ...


زمان از دست‌م در رفته . لباس سرخ‌م را از تن درآورده‌ام ، آبستن ِ عروسکی سبز رنگ‌م ، بوی کاج می‌دهم ، بوی درخت ، بوی جنگل ... بوی تنهایی ... بوی ترس ... بوی سوال ... بوی هزار تا سوال ... روح‌م بوی تو را می‌دهد .

پ.ن 1 : این قصه ادامه دارد ...

پ.ن 2 : دانلود فایل صوتی این پست

نهم : صاحب عزا؟!

پنجشنبه 5 خرداد ماه سال 1390


مگر تو به آقا تقی چیزی گفته بودی؟


ماجرا این‌طور بود که ما نشسته‌ بودیم توی انتشارتی آقای سعادت ، در مورد وضعیت پیش آمده در خانه‌ات حرف می‌زدیم . در مورد هجومی که به خانه‌ات شده بود . این‌که آقا کامران این چند روزه خودش را زیر کابینت‌ها قایم کرده بود . این‌که اگر زبان بسته می‌توانست حرف بزند ، حتمن خیلی چیزها داشت که برایمان تعریف کند . این‌که آخرش هیچ‌کس نفهمید چرا اسم لاک‌پشتت را گذاشته بودی " آقاکامران " و دلخور می‌شدی اگر کسی "آقا"یش را جا می‌انداخت . داشتیم درمورد این چیزها حرف می‌زدیم که هوتن آمد با یک بسته‌ی بزرگِ  پاستیل‌های رنگی رنگی . همه ساکت شدند . به گمانم حتا کسی نفس هم نمی‌کشید . بی که حرفی بزند گوشه‌ی مشمای پاستیل را پاره کرد و دوره گرفت جلوی همه . آقا تقی پاستیل‌اش را که برداشت بلند داد زد : « رحم الله من یقرأ فاتحه مع الصلوااااااااااات »


صلوات فرستادیم .


پاستیل بزرگِ سفید و صورتی را که به دندان می‌کشیدم ، فکر کردم ، با رفتن‌ات ، دنیا یکی از حرفه‌ایترین پاستیل‌خورهایش را از دست داد . یک جورِ عاشقانه‌ای به پاستیل نگاه می‌کردی که آدم حسودیش می‌شد!


پاستیل‌ها را شکار می‌کردی ؛

یعنی این طور بود که زل می‌زدی به ظرف محتوی پاستیل و در حرکتی ضربتی ، یکی از پاستیل‌ها را به دام می‌انداختی . از روی قیافه‌شان می‌توانستی بگویی چه طعمی دارند . تمام پاستیل‌فروشی‌های شهر را بلد بودی . بلد بودی کدام‌شان پاستیل غیربهداشتی و قاچاق می‌آورند . کدام‌‌شان پاستیل ایرانی را به‌جای پاستیل خارجی قالب می‌کنند . کدام‌شان پاستیل فرد اعلا دارند . کدام‌شان طعم‌های تازه می‌آورند . کلن پاستیل شناس قدری بودی برای خودت .


به گمانم تو اولین مرده‌ای باشی که برایت پاستیل خیرات می‌کنند .


بعد از پاستیل و فاتحه ،  آقای سعادت گفت که وقت‌اش است که برای تو مراسم‌ بگیریم . اول‌اش همه مخالفت کردند . یعنی این طور بود که مازیار گفت : « شوآن ، ختم ِ ملت نمی‌رفت . حالا ما بیایم براش مراسم ختم بگیریم ؟ »


آقای سعادت گفت که باید دوستان و آشنایان بدانند که تو رفتی و بالاخره این یک جور ادای احترام است به تو  و خیلی بد است که ما یک جوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده .


راست می‌گفت .


نفهمیدم آقا تقی کی خودش را به من رساند. آرام صدایم کرد . برگشتم دیدم پشت سرم ، روی یک چهارپایه ، نشسته. یک جوری که انگار بخواهد کسی صدایش را نشنود ، سرش را آورد نزدیک من و با صدایی که به زور می شنیدم گفت : « تو یه چیزی بگو دختر . بگو براش مچچد بگیرن . مسلمون بوده بدبخت ، بی خدا پیغمبر که نبوده . مچچد بگیرن ، دو خط قرآن براش بخونن ، چهار نفر فاتحه صلوات بفرستن ، بلکم خدا از سر تقصیراتش بگذره . زهرماری می‌خورد بعضی وقتا . تو بگی اینا گوش می‌کنن ، تو صاب عزایی آخه »


یخ زدم . منجمد شدم . قلب‌ام از کار ایستاد .


مگر تو به آقاتقی چیزی گفته بودی؟ حرفی زده بودی؟ در مورد من ، خودت؟ شوآن ، به کسی چیزی گفته بودی؟


کمی طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم . نگاهش نمی‌کردم . به چشم‌های پیرمرد نگاه نمی‌کردم . همین‌طور که با زیپ کیفم بازی می‌کردم گفتم : « این‌جا همه صاحب عزائن . شوآن که این‌جا غیر از ماها کسی رو نداشت . فامیلاشم که این‌جا نیستن . پس ما همه‌مون صاحب عزائیم » . سرم را بالا گرفتم که تاثیر حرفم را توی صورت پیرمرد ببینم . نگاهش عین مته سرم را سوراخ کرد . سرم را دوباره پایین انداختم .


بچه‌ها هنوز داشتند با آقای سعادت بحث می‌کردند .


پیرمرد گفت : « تو مگه دوسش نداشتی؟ » این را با لحنی معذب گفت و ادامه داد : « خب یه کاری براش بکن دیگه . یه کاری بکن که روحش تو اون دنیا ازت راضی باشه . آره دخترجون »


احساس کردم صورت‌م آتش گرفته . جرات نداشتم سرم را بلند کنم . نفس‌م بند آمده بود . این‌ها را – این حرف‌ها را – از کجا می‌دانست؟ دیگر چه کسی خبر دارد؟


دستی روی شانه‌ام نشست : « چی می‌گفت؟ » سولماز بود که پرسید . پشت سرم را نگاه کردم ، آقا تقی رفته بود . گفتم :  « هیچی »


پیرمرد راست می‌گفت . باید کاری برایت می‌کردم . باید کاری می‌کردم که هرجا که هستی خوشحال بشوی ، خوشحال باشی . با صدای بلند گفتم : « شوآن ، سنتور خیلی دوست داشت » . دوباره شبیه وقتی که هوتن آمد همه جا ساکت شد . ترسیدم . ترسیده بودم . یادم نیست چطور شد که بچه‌ها دنباله‌ی حرف‌م را گرفتند . هر کدام پیشنهادی می‌دادند . ولوله افتاده بود بین بچه‌ها . با هیجان از طرح‌هایی که به ذهنشان می‌رسید حرف می‌زدند .


آخرش ، آقای سعادت گفت که دوستان و آشنایان نزدیک را دعوت کنیم که مراسم کوچکی توی خانه‌ات برگزار شود . به صرف شربت و شیرینی و همراهی ساز و آواز .


این را ، همه با لبخند پذیرفتند . مطمئنم تو هم اگر بودی ، لبخند می‌زدی .


مخلص کلام این‌که :

به من گفتند بگردم چند تا شعر مناسب پیدا کنم که هامون بخواند ؛

آزاد ، نی بزند ، بردیا ، سنتور و مژگان ، دف ؛

برای مراسم‌ات ...

 

نترس!

کسی قرار نیست خرما و حلوا پخش  کند .

غریبه‌ها نیستند . خودمان هستیم . می زنیم و می‌خوانیم ... خیالت جمع ...

اگر بودی خوش‌ات می‌آمد ...

 

توی راه برگشت ، صدف گفت : « چرا آخر جلسه آقا تقی اون‌جوری نگات می‌کرد؟ » گفتم : « چه‌جوری؟ » گفت : « یه‌جوری که انگار عزیزشو کشتی » ... سکوت کردم ...

راستش ، وقت برگشتن ، وقت خداحافظی ، نگاهم را از نگاه پیرمرد دزدیده بودم .


شب ، وقتی همه خواب بودند ، دفترچه‌ی کوچک ِ صورتی‌ام را باز کردم و نوشتم :


« ارغوان ، شاخه ی همخون جدا مانده‌ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته‌ست هنوز؟ »


شوآن ، این شعر را دوست داری؟



پ.ن 1 : این قصه ادامه دارد ...

پ.ن 2 : دانلود فایل صوتی این پست

   1      2      3      4    >>