صبح
است ؛ نه خیلی زود .
کلید
را از زیر گلدان بابا آدم بر می دارم و در را باز میکنم . خانهات ، آرام و باوقار
، به رویم لبخند میزند .
کسی در
دلم میخواند : ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
پسرها
دیروز میوهها را شستند و ما چیدیمشان توی چند سبد بزرگ . ما که میگویم یعنی
دخترها . شیرینی و شربت زعفران را امروز میآورند . پاستیلها را توی دو تا ظرف فانتزی
ریختیم . یکی را گذاشتیم توی راهرو - دم در- و دومی
را هم گذاشتیم کنار میز تلفن . هر کس خواست بردارد .
سفارش
گل دادهایم . رز سفید . 40 تا . همین جوری ، چون مثلن 40 عدد مقدسی بوده . امروز
حاضر میشود .
کیفم
را میگذارم روی مبل . میاندیشم « بی تو ، خانهات چقدر یتیم است ، چقدر تنهاست »
.
میخواند
: ای غایب از نظر به خدا می سپارمت .
فرش ها
را وارسی میکنم ، تمیز هستند . به گمانم آقا تقی جارو برقی کشیدهباشد . از گرد و
خاک هم خبری نیست . خانهات تمیز است .
عکسهات
از توی قابهای کوچک و بزرگ به تماشای من نشستهاند . چهقدر عکس داری . چهقدر
عکس میگرفتی .
او را
ز گیسوان بلندش میشناختند.
ای خاک
، این همان تن ِ پاک است؟
انسان
، همین خلاصهی خاک است؟
ظرف ها
را دیروز چیدهایم روی میز بزرگ توی هال ، جهت پذیرایی از مدعوین محترم . ملحفهی
روی مبلها را برداشتهایم . چین پردهها را مرتب کردهایم . کف آشپزخانه را تی
کشیدهایم . سرویس بهداشتی برق میزند از تمیزی . مایع دستشویی به مقدار کافی
موجود است . دستمال توالت داریم . دستمال کاغذی به قدری که بشود آب دریا را با آن
خشک کرد ، چشمهی اشک ما که جای خود دارد ...
آها
... یادم نبود ، قرار نیست گریه کنیم .
ناغافل
میخواند : من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جاااااااانم میرود
بیخود
دارم خودم را به در و یوار میکویم . این جا کاری نیست . کاری نمانده . تمام کارها
را دیروز سر و سامان داده ایم . دارم خودم را گول میزنم . من آمدهام که خانهات
را ببینم . وسایلت را . عکسهات را . همهی آن چیزی را که به تو مربوط میشود . به
اتاقها سرک می کشم . در کمدها را با دلهره و احتیاط باز میکنم . انگار که کسی
دارد تماشایم میکند . لباسهات را ، وسایلت را نگاه میکنم . گاهی با خجالتی
دخترانه لمسشان میکنم ، لباسهات را میگویم . لمسشان میکنم . بو میکشمشان .
قوارهاش را توی دستم میسنجم . قوارهی لباست را ، تنت را ... قوارهی تنت
را توی دستهام ، توی ذهنم ، توی آغوش خیالم میسنجم .
نه ...
باور کن به لباسهای زیرت حتا نگاه هم نکردم . با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من
چطور دختری هستم؟ نخیر ... فقط آن پیراهن سفید مردانهات که روی جیباش یک علامت
قشنگ جالبی داشت و دکمهی آستین چپاش افتاده بود و بوی درخت کاج میداد را یک بار
پوشیدم ... همین ... فقط همین .
اصلن
هم به شلوارهات دست نزدم . در ِ شیشهی ادکلنهات را هم باز نکردم . زیر تختت را
هم نگشتم . آن عروسک ِ سبز رنگ هم خودش کاملن اتفاقی پیدا شد . یعنی اینطور بود
که من داشتم توی آینه به پیراهنات که به تنم زار میزد نگاه میکردم که متوجه شدم
یک لنگه پای سبز رنگ خودش را از زیر تخت کشانده بیرون . من هم رفتم ، برش داشتم و
گذاشتمش توی کیفم . عروسک را میگویم . گذاشتمش توی کیفم . به هر حال تو که دیگر
عروسک بازی نمی کنی ، هااااا؟
هیچ هم
نمیخواهم بدانم که آن عروسک ِ پارچهای ِ سبز رنگ ، زیر تختات چه میکرده . مفتش
که نیستم . اصلن هر چه . اصلن تو یواشکی رفتهای برای خودت زن و بچه ساختهای .
اصلن یک بچههایی بودهاند که میآمدهاند توی خانهات بازی میکردهاند . اصلن
مهدکودک باز کرده بودی . اصلن مال یک نفری بوده که این جا جا گذاشته . اصلن هر چه
. به من چه ربطی دارد؟
اصلن
مگر قرار است من همه چیز را در مورد تو بدانم؟
از
اتاق میزنم بیرون . قیافهام شبیه دزد عروسک شده . شبیه آدمی که یک عروسک پارچهای
سبز رنگ دزدیده . قلبم تند تند میزند . ترسیدهام . اگر کسی من را دیده باشد چه؟
اگر کسی بفهمد چه؟ لیوان آب را یک جا سر میکشم . چقدر آشپزخانه ات بزرگ است . تا
حالا دقت نکرده بودم .
آرام
که میشوم بر میگردم به هال .
شوآن ،
چهقدر این خانه ، این فضا ، این اسباب و اثاثیه ... برایم غریبه است . چهقدر تو
برایم غریبهای . چهقدر "تو" برایم غریبه است . چهقدر تو را نمیشناسم .
چهقدر تو را بلد نشدهام . چهقدر این خانه ترسناک است .
میخواند
: روز وصل دوستداران یاد باد / یاد باد آن روزگاران ، یاد باد
...
ظهر
است ؛ حدودن .
بچهها کمکم میآیند . پیراهن سرخم را میپوشم
. پیراهن محلی ِ سرخ ِ چین دار ِ بلندم را که روی دامناش نوارهای آبی و سپید و
صورتی دوختهاند ، همراه با جلیقهی سیاه ِ براق که دور تا دورش سکههای طلایی
دارد میپوشم و روسری سپیدم را به رسم زنان ِ سادهی سرزمینم ، گره میزنم پشت
گردنم .
من
آمادهام برای مراسمات ...
سهرابمرده
راست غمی سنگین
اما ،
-
غمی که افکند از پا
- نیست
برخیز!
رخش
سرکش خود ، زین کن
امید
نوشداروی تو
از کیست؟
مهمانهایت
هم کمکم میآیند . دوستان ، آشنایان ، همکارها ، همسایهها . جلوی در میایستم
... با لباس سرخ و به مهمانهایت خوشامد میگویم . به چشمهاشان نگاه نمیکنم .
عادت ندارم به این نگاههای سنگین . به گمانم آنها هم عادت ندارند که کسی را با
لباس سرخ توی مراسم ختم ببینند .
تسلیت
میگویند ، به رسم ادب و عادت .
میدانی
شوآن؟
صاحب
عزا تعریف دارد . مثلن شوهر مرده ، پدر مرده ، فرزند مرده ، خواهر مرده ، برادر
مرده ... من اما ... عزیز مردهام . عزیز مرده توی هیچ تعریفی نمیگنجد . هیچکس
غصهی عزیز مرده را نمیفهمد . سرخی چشمهاش را ، بیتابی نگاهش را نمیبیند ،
پریشانیاش را ... بیحوصلگیاش را درک نمیکند . اصلن عزیز مرده ، صاحب عزا
محسوب نمیشود . باید نسبی یا سببی تو را به مرده وصل کرده باشد که صاحب عزا حسابت
کنند .
جلوی
در ایستادهام و به تمام زنان شوهر مرده ، پدر مرده ، پسر مرده و صاحب عزای تاریخ
غبطه میخورم .
میدانی؟
نمیشود
آدم سرخ بپوشد ، جلوی در بایستد ، دستهاش را گره کند توی هم ، هی گردی چشمهاش
پرآب بشود ، صداش بلرزد ، با یک لحن غمگین ِ تلخ ِ عزیزمردهای بگوید «
عزییییییزم بود ... عزیزش بودم »
توی
فرهنگ ما ، عزیز مرده ، صاحب عزا محسوب نمیشود ، آقااااا .
بلد
شدی؟
...
شب است
؛
نه
خیلی دیر .
شوآن ،
خیالت
تخت .
از
مهمانهایت به خوبی پذیرایی کردیم . با لبخند به استقبالشان رفتیم . با مهربانی
شربت و شعر و شیرینی تعارفشان کردیم. با خوشرویی بدرقهشان کردیم . چیزی کم و کسر
نبود . همه چیز خوب و خوش و به جا بود و کلن آبروداری کردیم . این آخری را آقای
سعادت گفت ؛ وقتی که داشت باقی ماندهی سالاد الویه را توی کاسهی بزرگ شیشهای
خالی میکرد .
ده
دوازده نفری ماندهایم . خستهایم . بغض داریم . بغض توی گلومان گیر کرده . هامون تارش را بر می دارد و مینشیند گوشهای ،
روی زمین . یکی مانده . فقط یکی مانده . تمام شعرهایی را که برایش نوشته بودم ،
خوانده . فقط آن یکی مانده . چه همه دلم
میخواهد که بخواند ...
میخواند
، میخوانم ، میخوانیم :
امشب همه غم های عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن
گریه سر کن
ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من ، ای خموش گریه آگین
سر در گریبان در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده ، چشم از درد بسته
در پردههای اشک پنهان کرده بالین
ای جنگل ای داد
از
آشیانت بوی خون می آورد باد
بر بال سرخ کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای
جنگل ای غم
چنگ هزار آوای باران های ماتم
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که
می خواند
مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می کرد
مرغی که می خواست
پرواز باشد
...
بی وقت است ؛ خیلی ...
زمان از دستم در رفته . لباس سرخم را از تن درآوردهام ، آبستن ِ عروسکی
سبز رنگم ، بوی کاج میدهم ، بوی درخت ، بوی جنگل ... بوی تنهایی ... بوی ترس ... بوی سوال
... بوی هزار تا سوال ... روحم بوی تو را میدهد .
پ.ن 1 :
این قصه ادامه دارد ...
پ.ن
2 : دانلود فایل صوتی این پست